پنجه در پنجه خیال به سوی محال می روم، از دفترچه خاطراتم
برگی قرض میگیرم و از دست سرنوشت
قلمی را به امانت.می خواهم لجبازی کنم.تقدیر،
شلاق فراموشی را بر سرم فرود می آورد.میخواهد به
خیال خویش مرا از نوشتن باز دارد.اما ....
چه خیال خامی!نمی داند پیرها هم اگربخواهند،نمی لرزند.....
قدمهایم را استوار م کنم و پا به راهی می نهم که
سرانجامش عشق است.
