تبليغاتX
خواب خدا -

خواب خدا

وبلاگ شخصي

این متن رو هم دوست بسیار صمیمیم راضیه جون برام  نوشت

از کجای زندگی برایت بگویم؟

از کجایش برایت بگویم؟

از لحظات شیرینی که تورا به وجد می آورد مرا به وجد می آور؟

از روز هایی که باهم بودیم ثانیه ها دقیقه ها ساعت ها......

از پنجره ای که باز بود ولی یک پرده ی سنگی جلویش همیشه

                                                                     با باد می رقصید.

از صدایی که ناز بود ولی با حضور عشق می لرزید

از قلبی که سنگ بود؟ نه! شاید می ترسید

از لحظه ای که همان قلب رفت و رفت و رفت

رسید به یک جای زندگی. کجای زندگی ......؟

از کجای زندگی شروع کنم؟

از کجایش را بگویم؟

از کجایش را بگو تا برایت بگویم تا انتهایش را.

فقط بدان انتهایش یک عشق است یک غم است و یک لبخند.

از کجای زندگی برایت بگویم؟؟

 

+ نوشته شده در  84/08/21ساعت 6:32  توسط الهام  |