آسمان آنقدر كوتاه شده بود.
كه فرود آمدن ستاره را حس مي كردم.
وغريبانه چنان راه مي رفتم .
كه سايه ام را مچاله مي ديدم.
چه حس آشنايي بود تنهايي ......
وقتي كه مي دانستم مثال آواره اي فرو خواهم ريخت.
وخورد شدن نه قصه بود نه افسانه....
و نه يك تصور خام .
آنقدر قابل باور كه بند بند انگشتانم را به باد سپردم....
نگاهم را به پنجره بخشيدم
ولباس هاي كودكي ام را به عروسكان برهنه
وفكر كردم !
به معجزه اي كه هيچگاه اتفاق نيفتاد
