تبليغاتX
خواب خدا -

خواب خدا

وبلاگ شخصي

آسمان آنقدر كوتاه شده بود.

كه فرود آمدن ستاره را حس مي كردم.

وغريبانه چنان راه مي رفتم .

كه سايه ام را مچاله مي ديدم.

چه حس آشنايي بود تنهايي ......

وقتي كه مي دانستم مثال آواره اي فرو خواهم ريخت.

وخورد شدن نه قصه بود نه افسانه....

و نه يك تصور خام .

آنقدر قابل باور كه بند بند انگشتانم را به باد سپردم....

نگاهم را به پنجره بخشيدم

ولباس هاي كودكي ام را به عروسكان برهنه

وفكر كردم !

به معجزه اي كه هيچگاه اتفاق نيفتاد

 

 

+ نوشته شده در  84/08/15ساعت 11:57  توسط الهام  |