پنجه در پنجه خیال به سوی محال می روم، از دفترچه خاطراتم
برگی قرض میگیرم و از دست سرنوشت
قلمی را به امانت.می خواهم لجبازی کنم.تقدیر،
شلاق فراموشی را بر سرم فرود می آورد.میخواهد به
خیال خویش مرا از نوشتن باز دارد.اما ....
چه خیال خامی!نمی داند پیرها هم اگربخواهند،نمی لرزند.....
قدمهایم را استوار م کنم و پا به راهی می نهم که
سرانجامش عشق است.
+ نوشته شده در
84/09/26ساعت 5:39  توسط الهام
|
با قارقار قناری
کلاغی سبز نشد
از وحی عاشقانه هبوط نا تمام می گفتی
اما اینجا
تمام آیینه ها شکسته است
+ نوشته شده در
84/09/14ساعت 5:32  توسط الهام
|
یادم باشد
فردا را، جلو بیاندازم
وساعتم را کوک کنم روی چه وقت!
فردا باران بگیرد
بیاید تا نزدیکی های عصر
و برگررد
یادم باشد اگر آهسته گام بردارم
دیرتر شب می شود
وآفتابگردانها
چند دقیقه دیرتر لال می شوند
چیزهای دیگر هم یادم باشد
یادم باشد
یادم باشد
دوستت دارم
+ نوشته شده در
84/09/14ساعت 5:13  توسط الهام
|

این ترانه رو هم دوست خوبم راضیه جون برای معشوقش گفته 
اگه بیای به زیر پات فرشای قرمز می زارم
موقع راه رفتن تو صد تا محافظ می زارم
شهر و پر از گل می کنم شهرو چراغون می کنم
به خونه ی دل خودم شمارو مهمون می کنم
اگه قدم رنجه کنی بوسه میدم به پای تو
می بوسمت می بوسمت لبای من برای تو
اگه بیای از ته دل بهت محبت می کنم
به گل به نور و شیرینی شمارو دعوت می کنم
اگه نیای کنار من راحت و آسون می میرم
اگه بیای برای من زنده می شم جون می گیرم
سلیم اگه اینجا بیای باهم میریم یه جای خوب
یه جای دور و با صفا از سره صبح تا به غروب
اگه بیای که نمی یای نمی دونم شاید بیای
شایدو اما نداره باید بیای باید بیای
سلیم بیا تا ببینی برات چه کارا می کنم
فقط واسه یه بار بیا ازت تقاضا می کنم
+ نوشته شده در
84/09/07ساعت 8:34  توسط الهام
|
تو اگر در تپش باغ اورا دیدی
به او که از مدرسه باز می گردد دست تکان بده
وبگو حال دنیا خیلی خراب است
+ نوشته شده در
84/09/06ساعت 12:34  توسط الهام
|
تو آخرین طبیبی
که لحظه های آخر
به داد من رسیدی
تو نوری از خدایی
که پیغام خدا را
به گوش من رساندی
به روح من دمیدی
زیبا ترین بهاری
پایان انتظاری
برای من تنها
تو یک حریم امنی
تو بهترین پناهی
برای خستگی ها
+ نوشته شده در
84/09/03ساعت 4:49  توسط الهام
|
این هم از خودمه
صداي شكستن قلبت را شنيدم.....
چه آرام و غريبانه شكست!!...
وتو......
وتو تنها به من لبخند زدي.
اكنون دير گاهي ست از آن زمان مي گذرد....
ولي هنوز.....!!
زخم نگاه تو بر وجودم التيام نيافت.
تازه فهميدم.....!!
تو به امروز من،خنديده بودي.
+ نوشته شده در
84/09/01ساعت 11:46  توسط الهام
|